
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بیتو ای آرام جان
یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم، سوختم
اما نه چون شمع طرب در بین جمع
سوختم، سوختم
بیتو ماندم و از خودم جدا شدم
خاکسترِ صبرم هنوز
روی دستِ باد مانده
هرچه گفتم برنگشتی
دل به آستانت خوانده
نیمهجانم، نیمهراه
در تبِ بیپایان تو
هر نفس یک زخم تازه
هر نگاهت جانِ نو
سوختم، سوختم
اما نه چون شمع طرب در بین جمع
سوختم، سوختم
بیتو ماندم و از خودم جدا شدم
اگر برگردی، شاید
زخمِ من گل کند دوباره
اگر برگردی، شاید
این دلِ خسته بماند
سوختم، سوختم
اما نه چون شمع طرب در بین جمع
سوختم، سوختم
بیتو ماندم و از خودم جدا شدم